تبليغاتX
ادبی

ادبی

شعر ادبیات

گمگشته

تو که خود خراب عشقی و دربدر کوی خراباتی٫ تو که خود گمگشته کوچه پس کوچه های باغ دلی٫ تو که مسافر ابهای تاریک و دوری٫ تو که دربدر صحرای تشنه نوری٫به کجا می بری با خود این کودک ناپخته را؟ به کجا می بری این کودک سرخوش و سرمست را؟  مباد که رها کنی دستان کوچکش را در کوچه های پیچ در پیچ عشق٫ مباد که فراموشش کنی در صحرای داغ و تشنه مباد که به ابش دهی در سرمای سرد و تاریک ابها ٫ تو که خود دیوانه ای شوریده ای  دلداده ای .  

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 6:52  توسط دختر رز  | 

اهنگ دلدادگی( تقدیم به رها)

دلم همچون کودکی بی قرار با لا و پایین می پرد زیرا که طا قت دوری دلدار را دیگر بر شانه های کوچک و ناتوانش نمی تواند برد.

چندی بود که کودکم را گم کرده بودم و فخر بزرگی و عقل بر عاشقان می فروختم ناگه خویش را در اتشی سوزان در کنار بهشتی ای یافتم که مرا جرئت دست زدن به او نیست ،هیچکس را به کمک نمی توانم خواند که این راهیست که به هیچ سوئی روان نیست.

نمی باید بها یش دهم این دل شوریده را،نمی باید که بنیوشم واژگان این سر دیوانه را،نمی باید جاری کرد این ارزوی دیرینه را ، تنها باید رقصید این اهنگ دلدادگی را در سرای دلدادگان، و این ترانه ی هوّا را تنها در باغ دوزخ می توان سرود که گرمایش هر بهشتی را به اتش میکشد.

بسوز، بسوز درین اتش که سوختن ات حیاتی ابدی را در بر دارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 0:11  توسط دختر رز  |